برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی

خندهٔ گرمی کرد و این خندهٔ او میتوانست تمام دنیا را گرم کند و اگر تمام مردم دنیا میتوانستند او را ببینند، در یک آن، همهٔ جنگها، خصومتها و دشمنیهای روی کرهٔ زمین از بین میرفت یا دستکم یک آتشبس بسیار طولانی اعلام میشد.
دختر پرتقالی، یوستاین گاردر
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
در آغوشم میگیری؛ سخت و مردانه. دلم میلرزد؛ یکریز و عاشقانه و زنانه. میگویم: «هستی؟» میگویی: «هستم.» میگویم: «تا کجا؟» میگویی: «تا ندارد.» میگویم: «این حرفها مال شاعرمسلکهاست؛ مال آدمهای پروانهای.» میخندی و میگویی: «یعنی خودت؟» میگویم: «من هستم تا زمانی که نفس بکشی. هر دوستداشتنی «تا» دارد.» سرت را به عقب میبری. در چشمان دریاییات طوفان است.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
حس دلتنگی عمیقی نسبت به شماها دارم؛ نسبت به همهٔ کسانی که از ابتدای آباندخت تا امروز حریربانو با من بودهاند، نسبت به کسانی که خیلی وقت است خاموشاند، نسبت به تو؛ تویی که داری واژههای افسارگسیختهٔ از دل برآمدهام را میخوانی و میرسی به این نقطه.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی

برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
اعتقادی به بیاتشدن چیزها ندارم؛ مثلا روایت لحظات شیرین زندگی! اینها مگر بیات شدنی است؟ مگر میشود ننوشت؟ باید نوشت حتی اگر دیر شدهباشد. باید زنده نگه داشت؛ تمام لبخندها را، صداها را، نگاهها را.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
امروز مردی را دیدم که در چشمانش ردی از کوچهباغهای نشابور بود.
خوش به حال بوتهی یاسی که در ایوان توست
میتواند هر زمان دلتنگ شد بویت کند
(علیرضا بدیع)
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
ایستگاه متروی چیتگر/ کجایی؟/دیدمت دیدمت. میام اون ور/ بغل/ چی؟ از ۹ اینجایی؟ چقدر زووود/ کشک سابیدم واسش/ خنده/ قطار/ نگاه نکن ببینیم میشناستمون/ مانتو لیمویی/ جیغ و بغل دوتاشون/ دختر این چقدر صمیمی و دوستداشتنیه/ بغل/ عکس/ اینجا سرویس نداره؟/ شال زرشکی/ داشتیم برمیگشتیم/ عه! سلاااام(لبخند گنده)/ چه صدای خوبی!/ من که اولینباره میام اینجا/ خنده/ این ت
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
چه با شتاب آمدی! گفتم برو! اما نرفتی و باز هم کوبهٔ در را کوبیدی. گفتم: بس است، برو! گفتم: اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست. اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آنقدر که گونههای من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: نگاه کن چه قدر شلوغ است! و تو خوب دیدی که آنجا چهقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خطکش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
یک. خواب ماندیم وبه جای ساعت هفت، ساعت نُه به سمت مترو حرکت کردیم. بعدتر داشتیم میگفتیم خدایا شکرت که خواب ماندیم.
دو. بلیتها در دستهایمان بود و ذوق دیدن موزه در دلهایمان. ما با پنج هزار تومان تعدادی از آثار موزه لوور را در موزه ملی ایران دیدیم و لذت بردیم؛ شما هم بروید ببینید و لذت ببرید.
سه. داشتم با خودم میگفتم چرا در موزه ایران باستان فقط سنگ و
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
هنوز باور ندارم اتفاق افتادنت را. نه! نمیتوانم؛ نمیتوانم باور کنم. من که یک عمر فلسفه و منطق چیدم و نیامدنت را اثبات کردم چگونه اینقدر ناگهانی بپذیرم حضورت را؟ چگونه باور کنم از خم کوچهی فاصلهها گذشتی و حالا در مرکزیترین نقطهی آغوشم به خواب رفتهای؟ چگونه باور کنم این لحظه را؟ این لحظهی باشکوه را که با هر نفس کشیدنم عطر زلف مشکینت در جانم میپیچد؟ با
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی